.
و نمره ی من، باز می شود صفر...
هنوز...
نبودنت را یاد نگرفته ام!!!
هنوز عادت به تنهایی ندارم
باید هرجوریه طاقت بیارم
اسیرم بین عشق و بیخیالی
چه دنیای غریبی بی تو دارم
می ترسم توی تنهایی بمیرم
کمک کن تا دوباره جون بگیرم
یه وقتایی به من نزدیکتر شو
دارم حس میکنم از دست میرم
نمی ترسی ببینی
برای دیدن تو
یه روز از درد دلتنگی بمیرم
تو که باشی کنارم
می خوام دنیا نباشه
تو دستای تو آرامش بگیرم
بگو سهم من از تو
چی بوده غیر از این تب
کیو دارم به جز تنهایی امشب؟.....
می خوام امشب بیفته به پای تو غرورم
نمی تونم ببینم از تو دورم..............
.....................
دارم تاوان دلتنگیمو میدم
کنار تو به آرامش رسیدم
بیا دنیامو زیبا کن دوباره
خدایا از تو زیباتر ندیدم...............................
احساسم را به دستهاي نانجيب قفسي تنگ دادند،
هيچ دستي براي گشودن درهاي نا لطيف و سنگي قفس تنهايي هايم نبود،
هيچ كس نيامد كه جواني بالهايم را ببيند و بگويد: تو هم حق پرواز داري.
احساسم را گم ميکنم تا نيازارم قلبي را
عشقم را ذره ذره به دست شب مي سپارم
تا در تاريکي خود او و اشکهايم را پنهان کند،
ميداني؛
هميشه وقتي چيزي را بينهايت دوست ميدارم
مي فهمم که داشتنش آرزويي بيش نيست،
آن وقت است که قانع ميشوم ديگر هيچ نخواهم!
آی آدمها، که در ساحل نشسته شاد و خندانید،
یک نفر در آب دارد می سپارد جان
یک نفر دارد که دست و پای دائم می زند
روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید،
آن زمان که مست هستند
از خیال دست یابیدن به دشمن،
آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید
که گرفتستید دست ناتوان را
تا توانایی بهتر را پدید آرید،
آن زمان که تنگ می بندید
بر کمرهاتان کمربند...
در چه هنگامی بگویم؟
یک نفر در آب دارد می کند بیهوده جان، قربان.
آی آدمها که در ساحل بساط دلگشا دارید،
نان به سفره جامه تان بر تن،
یک نفر در آب می خواهد شما را
موج سنگین را به دست خسته می کوبد،
باز می دارد دهان با چشم از وحشت دریده
سایه هاتان را ز راه دور دیده،
آب را بلعیده در گود کبود و هر زمان بی تابی اش افزون.
می کند زین آب ها بیرون
گاه سر، گه پا، آی آدمها!
او ز راه مرگ این کهنه جهان را باز می پاید،
می زند فریاد و اُمید کمک دارد.
آی آدمها که روی ساحل آرام در کار تماشایید!
موج می کوبد به روی ساحل خاموش؛
پخش می گردد چنان مستی بجای اُفتاده. بس مدهوش
می رود، نعره زنان این بانگ باز از دور می آید،
آی آدمها!
و صدای باد هر دم دلگزاتر؛
در صدای باد بانگ او رها تر،
از میان آبهای دور و نزدیک
باز در گوش این نداها،
آی آدمها
خيلي سخته كه بغض داشته باشي ، اما نخواي كسي بفهمه …
خيلي سخته كه عزيزترين كست ازت بخواد فراموشش كني …
خيلي سخته كه سالگرد آشنايي با عشقت رو بدون حضور خودش
جشن بگيري …
خيلي سخته كه روز تولدت ، همه بهت تبريك بگن ، جز اوني كه فكر
مي كني به خاطرش زنده اي …
خيلي سخته كه غرورت رو به خاطر يه نفر بشكني ، بعد بفهمي
دوست نداره …
خيلي سخته كه همه چيزت رو به خاطر يه نفر از دست بدي ، اما اون
بگه : ديگه نمي خوامت …
خيلي سخته كه دوسش داشته باشي ، اما نتوني باهاش بموني …
خيلي سخته كه بخواي با آب خوردن بغضت رو بفرستي پايين ، اما
يه دفعه اشك از چشات جاري بشه …
خيلي سخته كه وقتي كه رفتي تا با پول تو جيبي چند ماهت براي
تولدش كادو بخري با يكي ديگه ببينيش …
خيلي سخته كه بهت بگه دوست دارم ، اما بعداً متوجه بشي حرفش
يه (( ن )) كم داشته …
خيلي سخته كه كسي كه تموم زندگيت رو به پاش ريختي ،
با بي رحمي تموم تو چشمت نگاه كنه و بگه : ديگه دوست ندارم …
خيلي سخته كه يه عمر با خيال يه نفر زندگي كني ، اما وقتي فهميد
عاشقشي بره و پشت سرشم نگاه نكنه …
خيلي سخته كه دلت رو به كسي خوش كني كه
يه دلخوشي ديگه داره …
خيلي سخته كه وقتي بعد از كلي كلنجار رفتن با خودت ، مي ري كه
حرف دلتو بهش بگي ، با يه معذرت خواهي كوچيك بگه :
فعلاً سرم شلوغه …
خيلي سخته كه هميشه مجبور باشي سخت ترين چيزها رو
تحمل كني
مردان به وسعت نامتناهی نامردن
گدایی عشق میکنند
تا زمانی که به تسخیر قلب زن مطمئن شوند
اماهمینکه مطمئن شدند
نامردی را درکمال مردانگی به جا می آورند!؛
با تمام وجود گناه کردیم اما نه نعمتهایش را از ماگرفت نه گناهان ما را فاش کرد. بیاندیش اگر اطاعتش کنیم چه میکند!
(دکترعلی شریعتی
کبوترهای خانه بی قرارند
به شوقت لحظه ها را می شمارند
پرستوی دلم در حال کوچ است
جهان بی تو برایم هیچ و پوچ است
چه کسی می گوید گرانی شده است؟
دوره ی ارزانیست.
دل ربودن ارزان دل شکستن ارزان.دوستی ارزان دشمنیها ارزان چه شرافت ارزان.
تن عریان ارزان.آبرو قیمت یک تکه نان و دروغ از همه چیز ارزانتر
قیمت عشق چه قدر کم شده است!کمتر از آب روان!
و چه تخفیف بزرگی خورده است قیمت هر انسان
خدایــا!
به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ، بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است، حسرت نخورم
و مردنی عطا کن که بر بیهودگی اش سوگوار نباشم...

خدایــا چنین زیستن را تو به من بیاموز ، چگونه مردن را خود خواهم دانست...
دکتر شریعتی

- دل های بزرگ و احساس های بلند ، عشق های زیبا و پرشکوه می آفرینند.
- اما چه رنجی است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی آزار دهنده ای است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است.
دکتر شریعتی
خيانت تنها اين نيست كه شب را با ديگری بگذرانی...
خيانت ميتواند دروغ دوست داشتن باشد!

خيانت تنها اين نيست كه دستت را در خفا در دست ديگری بگذاری...
خيانت ميتواند جاری كردن اشک بر ديدگان معصومی باشد!
شکسپــیر

کاش تاریخ ایران عزیز به دست باد نسپاریم
به رستم چنین گفت اون جومونگ!
ندارم ز امثال تو هیچ باک
که گر گنده ای من ز تو برترم
اگر تو یلی من ز تو یلترم
رستم انگار بهش برخورد، یهو قاطی کرد و گفت:
منم مرد مردان ایران زمین
ز مادر نزادست چون من چنین
تو ای جوجه با این قد و هیکلت
برو تا نخورده است گرز بر سرت
جومونگ چشماشو اونطوری گشاد کرد و گفت:
تو را هیچ کس بین ایرانیان
نمی داندت چیست نام و نشان
ولی نام جومونگ و سوسانو را
همه میشناسند در هر مکان
تو جز گنده بودن به چی دلخوشی
بیا عکس من را به پوستر ببین
ببین تی وی ات را که من سوژشم
ببین حال میدن در جراید به من
منم سانگ ایل گوکه نامدار
ز من گنده تر نامده در جهان
تو در پیش من مور هم نیستی
کانال ۳ رو دیدی؟ کور که نیستی
در اینحال رستم پهلوان، لوتی نباخت و شروع به رجز خوانی کرد:
چنین گفت رستم به این مرد جنگ
جومونگا ! تویی دشمنم بی درنـگ
چنان بر تنت کـــوبم ایـــن نعلبکی
که دیگر نخواهی تو سوپ، آبــکی
مگـــر تو نـــدانی که مـن کیستم؟
من آن (تسو) سوسولت! نیستم
منم رستم، آن شیر ایــران زمین
(بویو) کوچک است در نگاهم همین
بعد از رجز خوانی رستم پهلوان، جومونگ از پشت تپه ای که آنجا پنهان شده بود آمد:
جومونگ آمد از پشت تل سیاه
کنارش(یوها) مــادر بی گنـاه!
بگفت:هین! منم آن جومونگ رشید
هم اینک صدایت به گوشــم رسید
(سوسانو) هماره بود همسرم
دهــم من به فرمان او این سرم
چون او گفته با تو نجنگم رواست
دگر هر چه گویم به او بر هواست!
و بعد از حرفهای جومونگ درد دل رستم آغاز گردید:
و این شد که رستم سخن تازه کرد
که حرف دلش گفت (پس کو نبرد؟!)
بگفت ای جومونگا که حرف دل است
که زن ها گـــرفتند اوضــاع به دست
که ما پهلوانیم و این است حالمان
که دادار باید رسد بر دل این و آن!
و اینچنین شد که دو پهلوان همدیگر را در آغوش گرفتند و بر حال خود گریه سر دادند:
بگذار تا بگرییم چون ابر در بهــــــاران
کز سنگ ناله خیزد بر حال ما جوانان
دوستان امتحانامه شاید نتونم همیشه بیام ولی برای خوندن یادگاری شما
عزیزان میام
قصه از حنجره ایست که گره خورده به بغض
صحبت از خاطره ایست که نشسته لب حوض
یک طرف خاطره ها!
یک طرف پنجره ها!
در همه آوازها! حرف آخر زیباست!
آخرین حرف تو چیست که به آن تکیه کنم؟
یادم هست …. یادت نیست

باران باش ؛ تا هیچ چتری نتواند تو را از مردم دریغ کند
باران باش ؛ در یک روز آفتابی
تا مردم ندانند چتر از برای چه بر می دارند
بارش باران یا گرمای خورشید !
مهربان باش
و بگذار مردم لباس های خیس از باران را در گرمای نگاه تو خشک کنند
هر چند دلت همیشه بارانی ست ... ![]()
![]()
![]()
آسمان که دلش می گیرد ؛
آدم ها دلتنگ می شوند
اما ؛ اما بغض خیس اش که می ترکد
انگار همه خوشحال می شوند
خوشحال می شوند که دیگر اقلا آسمان دلش خالی می شود
و غصه ندارد
یا نه ! شاید آدم ها از این خوشحالند
خدایا ؛
کسی را که قسمت کس دیگریست، سر راهمان قرار نده ،
تا شبهای دلتنگیش برای ما باشد و روزهای خوشش برای دیگری …
اين روزها
..
تنهايی هم
..
مد شده
...........
..
همه به هم خيانت می کنند
..
و بد داد می زنند که تنهايم.............
زمان می گذرد وگیسوان پاییز ٬
در دستان زمستان گره می خورد!....
تمام احساس های قشنگ از نوک شاخه ها می چکند
وحسی یخ زده٬
از آوند های درخت جوانه می زند
درخت تفسیرش را در زمستان جا می گذارد
وچشمان مشتاق من ٬
بر نقطه ای دور خشک می شوند!
آه ....
تمام حرف هایم تکراریند!
باید معنای تازه بیابم وکشف شوم
درمفهومی که نگاه صادقانه ترین انسان می تراود ...
مگر می شود خود را در زیر سایه چشمانی
به بند کشید که تو را نمی بینند؟!!!
اینجا سرزمین واژه های وارونه است: جایی که گنج, “جنگ” می شود درمان, “نامرد” می شود قهقه , “هق هق” می شود اما دزد همان “دزد” است … درد همان “درد” و گرگ همان گرگ…