خدا آن حس زیباییست كه در تاریكی صحرا


               زمانی كه هراس مرگ میدزدد سكوتت را


                             یكی مثل نسیم دشت میگوید


                                          كنارت هستم ای تنها ...

گناه دل

در امتحانی افتاده ام، کمر شکن!

میان آنچه من دوست دارم و تــــو دوست نداری

من به چشم دل می بینم و تــــــو به چشم خدا بودنت

من هوس میکنم ..... تــــــو خدایی میکنی

من بغض میکنم .... تـــــو ناامیدانه نگاهم میکنی

من زبان گلایه ام را در دهان میچرخانم .... تــــو دلت میگیرد مبادا صدایی از هنجره ام بیرون آید و یادم برود تویی که

مصلحت میدانی

من هنوز یادم نرفته .... یادم نرفته تـــــویی که خدای منی

یادم نرفته تــــویی که خیلی خوبتر از من میدانی، تویـــی که مصلحت دانی و من هیچ ندانم!

میبینی....

التماس چشمهایم میکنم نبارند! نبارند که تو گمان نکنی ایمانم را به احساسم فروخته ام!

اگر روزی

عقل را بخرند و بفروشند

ما همه به "خیال" اینکه زیادی داریم

فروشنده خواهیم بود ...

چقدر دوست داشتم یک نفر از من می پرسید:
چرا نگاه هایت آنقدر غمگین است؟
چرا لبخندهایت آنقدر تلخ و بیرنگ است؟
اما افسوس که هیچ کس نبود ...
همیشه من بودم و تنهایی پر از خاطره ...
آری با تو هستم ...!
با تویی که از کنارم گذشتی...
و حتی یک بار هم نپرسیدی،
چرا چشمهایم همیشه بارانی است...!!

دیدی ای دل عاقبت زخمت زدند
گفته بودم مردم اینجا بدند
دیدی ای دل ساقه ی جانت شکست
ان عزیزت عهد و پیمانت شکست
دیدی ای دل در جهان یک یار نیست
هیچکس در زندگی غمخوار نیست
دیدی ای دل حرف من بیجا نبود
از برای عشق اینجا جا نبود
نوبهار عمر را دیدی چه شد؟
زندگی را هیچ فهمیدی چه شد؟
دیدی ای دل دوستی ها بی بهاست
کمترین چیزی که می یابی وفاست
ای دل اینجا باید از خود گم شوی
عاقبت همرنگ مردم شوی...

اینم از زنـــدگی ما....

 

اوني که دوسش نـــداري، اصرار پشت اصرار....

 

اوني که دوسش داري ،انگار نه انگار !!!!!



یک شبی مجنون نمازش را شکست بی وضو در کوچه لیلا نشستعشق آن شب مست مستش کرده بود فارغ از جام الستش کرده بود.گفت یا رب از چه خوارم کرده ای بر صلیب عشق دارم کرده ای؟خسته ام زین عشق دل خونم نکن من که مجنونم تو مجنونم نکن.مرد این بازیچه دیگر نیستم این تو واین لیلای تو من نیستم.گفت ای دیوانه لیلایت منم دررگت پیدا و پینهانت منم.سالها با جور لیلا ساختی من کنارت بودم و نشناختی.


پیامک شب یلدا

یلداست ، بگذاریم هر چه تاریکی هست

هرچه سرما و خستگی هست تا سحر از وجودمان رخت بربندد

امشب بیداری را پاس داریم تا فردایی روشن راهی دراز باقیست . . .

پیشا پیش شب یلدا مبارک

.


سهم من از شب یلدا شاید…

قصه ای از غصه و انار سرخی که پر از دلتنگی ست

غم هایم بلند همانند شب یلداست

.

خدایا.... دهانم را بو کن....!!


ببین....بوی سیب نمی دهد....!!


من هیچ وقت حوایی نداشتم که برایم سیب بچیند!


میدانی یک آدم بدون حوایش چقدر تنها میشود؟!!


میدانی محکوم به تنهایی بودن چقدر سخت است؟!!


این روزها جور زمستان را من می کشم ..

نمی بارد من می بارم ..


“هواشناس من” نگاه ام کن ؛


بارش پراکنده با غبار محلی ام !

نمی دانم چه کسی نماز باران خوانده برایم .. ..


نمی دانم...


دست هایم این روزها بوی حافظ می دهند


تفال که می زنم...


کنعانم...

بدجور...

یوسفش را می خواهد!!

پشت تنهایی من که رسیدی ، گوشهایت را بگیر ! اینجا سکوت ، گوش تو را کر میکند اما ! ... چشمهایت را باز کن تا بتوانی لحظه لحظه ی اعدام ثانیه ها را نظاره کنی هجوم سایه های خیال، سرابهای بی وقفه ی عشق، تک بوسه های سرد و فریادهای عقیم جوانی منظره ای به تو میدهد که میتوانی تنهایی مرابه خوبی ترسیم کنی

نیا باران زمین جای قشنگی نیست!

من از اهل زمینم ،


 خوب می دانم که گل   در عقد زنبور است


ولی از یک طرف سودای بلبل  دارد


 و از یک طرف بال و پر و  پروانه را هم دوست می دارد ،


 نیا باران


 پشیمان می شوی از  آمدن،


زمین جای قشنگی نیست ،


درون تنگناها گیر خواهی کرد،


من از جنس زمینم ،


 خوب می دانم


، که اینجا جمعه بازار است


و دیدم عشق را در بسته های زرد کوچک نسیه می دادند


در اینجا قدر مردم را به جو اندازه می گیرند


در اینجا فال حافظ را به فال  کولیان در به در اندازه می گیرند


  نیــــــــــا باران زمین جای قشنگی نیست...

تنهایی ودلتنگي هایتان‌ را پیش‌فروش نکنید

فصل‌اش که برسد به قیمت می‌خرند . . .


ﮐﺴﯽ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺳﻮﺯ ﻭ ﺳﺮﻣﺎ ﺩﺳﺘــﻬﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﻧﻤﯽ ﮔﯿﺮﺩ .
ﺩﺭ ﺟﯿﺒــــﺖ ﺑـــﮕﺬﺍﺭﺷﺎﻥ،
ﺷﺎﯾﺪ ﺫﺭﻩ ﺍﯼ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﺗﻪ ﺟﯿﺒﺖ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺑﺎﺷﺪ،
ﮐﻪ ﻫﻨﻮﺯ ﻫﻢ ﮔﺮﻡ ﺍﺳﺖ...


در دو روز عمر کوته سخت جانی کردم

با همه نا مهربانان مهربانی کردم

همدلی.هم آشیانی . هم زبانی کردم

بعد از این بر چرخ بازیگر امیدم نیست .. نیست

آن سرانجامی که بخشاید نویدم نیست.نیست

هدیه از ایام جز موی سفیدم نیست.نیست

من نه هرگز شکوه ای از روزگاران کرده ام

نه شکایت از دو رنگیهای یاران کرده ام

گرچه شکوه برزبانم می فشارد استخوانم

من که با این برگریزان روز و شب سر کرده ام

صد گل امید را در سینه پرپر کرده ام

دست تقدیراین زمانم کرده همرنگ خزانم

پشت سر پلها شکسته پیش رو نقش سرابی

هوشیار افتاده مستی در خرابات خرابی

مهربانی کیمیا شد مردمی دیریست مرده

سرفرازی را چه داند سر بزیری سرسپرده

می روم دل مردگیها را زسر بیرون کنم

گر فلک با من نسازد چرخ را وارون کنم

بر کلام نا هماهنگ جدایی خط کشم

در سرود آفرینش نغمه ای موزون کنم

در دو روز عمر خود بسیار حرمان دیده ام

بس ملامت ها که از این نامردمان بشنیده ام

سر دهد در گوش جانم موی همرنگ شبانم

من که عمر رفته بر خاکستر غم چیده ام

زین سبب گردی زخاکستر به خود پاشیده ام

گر بمانم یا نمانم بنده ی پیر زمانم

می بندم اين دو چشم پرآتش را

تا ننگرد درون دو چشمانش


تا داغ و پر تپش نشود قلبم


از شعله نگاه پريشانش.... می بندم اين دو چشم پرآتش را


تا بگذرم ز وادی رسوائی


تا قلب خامشم نكشد فرياد


رو می كنم به خلوت و تنهائی...

نه.نگذارتنهابمانم.نگذاراين غربت سراپايم رابه آتش بكشد.

من ازتنهايي مي ترسم.امانمي توانم توراازاين تنهايي بيرون بكشم.

كاش من هم مثل توخوب بودم ومي توانستم مونس كسي باشم.

تنهايم نگذار...

 

غريب است دوست داشتن.

وعجيب تر از آن است دوست داشته شدن...

وقتي مي‌دانيم کسي با جان و دل دوستمان دارد ....

ونفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ريشه دوانده ؛

به بازيش مي‌گيريم.

هر چه او عاشق‌تر ، ما سرخوش‌تر،

هر چه او دل نازک‌تر ، ما بي رحم ‌تر .

تقصير از ما نيست ؛

تماميِ قصه هايِ عاشقانه،

اينگونه به :((گوشمان خوانده شده‌اند))

 

به کدامین سو....

آنگاه که غرور کسي را له مي کني،

 

 آنگاه که کاخ آرزوهاي کسي را ويران

 

 مي کني،

 

آنگاه که شمع اميد کسي را خاموش

 

 مي کني،

 

آنگاه که بنده اي را ناديده مي انگاري ،

 

آنگاه که حتي گوشت را مي بندي تا

 

صداي خرد شدن غرورش را نشنوي،

 

آنگاه که خدا را مي بيني و بنده خدا را

 

ناديده مي گيري

 

مي خواهم بدانم،دستانت را بسوي

 

کدام آسمان دراز مي کني تا براي

 

خوشبختي خودت دعا کني؟.

 

بسوي کدام قبله نماز مي گزاري ؟

 

چنان دل کندم از دنیا که شکلم شکل

 

 تنهایی ست

 


ببین مرگ مرا در خویش که مرگ من

 

تماشایی ست

 


در این دنیا که حتی ابر نمی‌گرید به حال ما

 


همه از من گریزانند تو هم بگذر از این تنها


 

گره افتاده در کارم به خود کرده گرفتارم

 


به جز در خود فرو رفتن چه راهی

 

 پیش رو دارم

 


رفیقان یک به یک رفتند مرا با خود رها کردند

 


همه خود درد من بودند گمان کردم

 

که همدردند


 


شگفتا از عزیزانی که هم آواز من بودند

 


به سوی اوج ویرانی پل پرواز من بودند

حصار



 

در حصار تنهایی من جایی برای نور نیست

 

عشق را خط زده ام

 

این غریبه از آن سرای دور کیست؟

 

روز و شب را به هم آمیخته ام

 

در گذر از همه جا

 

زخم را از چشم  لیلی دیده ام

 

دیده ام پر خون و قلبم بی صدا

 

هر دم از هر تپش نبضم

 

انتظار بود واژه ای پر مدعا

 

لعنت خدا به این  ثانیه ها

 

بارها در بی کسی ها دلم گرفت

 

با این همه هیچگاه

 

این دل افسرده ام خم به ابرو نگرفت

 

ا ی خدا بس است دگر جانم بگیر

 

که در این جاده ی بی انتها

 

سخت است که اینگونه شوم پیر

 

از تنهایــــی به میان مردم میگریزم،


و از مردم به تنهایی پنــــاه میبرم...


راســــتــــ میگفـتی نیما: 


" به کجای این شب تیره.....


بیاویزم قبــــای ژنده ی خــــود را؟ "

دست ها بالا بود

هر کس سهم خودش را طلبيد

سهم هر کس که رسيد داغ تر از دل ما بود

نوبت من که رسيد

سهم من يخ زده بود

سهم من چيست مگر

يک پاسخ

پاسخ يک حسرت

سهم من کوچک بود

قد انگشتانم

عمق آن وسعت داشت

وسعتي تا ته دلتنگي ها

شايد از وسعت آن بود که بي پاسخ ماند

اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنم ساده اس

نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جاده اس

خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رؤیا ها

بدونی بی تو و با تو، همینه رسم این دنیا

خداحافظ خداحافظ