گاهی ...
گاهی دلم می خواهد به بعضی ها بگویم؛
باش، حتی اگر من دیگر نباشم؛
«پدرم»، یکی از آن هاست ...

می آید...
بوی پیراهنِ
خونینِ کسی می آید ...

محرم....
محرم امد
ستار پولدارترین مرد شهر، یکماه تکیه راه میاندازد و خودش در روز تاسوعا سر مردم گل میمالد و
۱۱ ماه هم سرشان شیره!
قدرت سامورایی! شب ها در تکیه لخت میشود و میانداری میکند و روزها مردم را لخت میکند و
زورگیری …!
فرشید پوسترهای گلزار و مهناز افشار را از بساطش جمع میکند و آخرین ورژن! پوسترهای
علیاکبر و حضرت عباس را در بساطش پهن …!
آقا احمد تا پایان اربعین تمام پاساژش را سیاه میکند و تا آخر سال هم مشتریهایش را!
انگار دلم گرفته...
بد درد میکنند !
انگار دلم گرفته
که نیاز به یک سجاده پهن دارم
برای فشرده شدن ابرهای احتمالی طوفانی
هوایم عجیب آلوده است ...

دنیا...
زیرا آدم های خوش بین هواپیما می سازند؛
و آدم های بدبین چترِنجات ...!

درد من...
تنها و تنها برای من است
تو نه آنرا میبینی
نه می توانی حس کنی
و نه رنج حاصل از آنرا تحمل می کنی
اما باور کن می توانی با بودنت
تحملش را برای من آسانتر کنی...
غریب است...
زندگی تنها بودن است
هیچ کس چیز دیگری نمی شناسد
همه تنهایند!...
تنها دلیل...
به گذشته های دور بر می گردد
اینکه خانواده شش نفره ما در اتاق کوچکی
زندگی می کرد
و خدا که تنها بود
خانه اش از خانه ی ما بزرگ تر بود
سابیر هاکا



