زمان می گذرد وگیسوان پاییز ٬
در دستان زمستان گره می خورد!....
تمام احساس های قشنگ از نوک شاخه ها می چکند
وحسی یخ زده٬
از آوند های درخت جوانه می زند
درخت تفسیرش را در زمستان جا می گذارد
وچشمان مشتاق من ٬
بر نقطه ای دور خشک می شوند!
آه ....
تمام حرف هایم تکراریند!
باید معنای تازه بیابم وکشف شوم
درمفهومی که نگاه صادقانه ترین انسان می تراود ...
مگر می شود خود را در زیر سایه چشمانی
به بند کشید که تو را نمی بینند؟!!!
+ نوشته شده در سه شنبه ششم دی ۱۳۹۰ ساعت 17:8 توسط مریم
|